تبليغاتX
نجوای باد

نجوای باد

انتظار

می دانی...

معمولا انتظار دو نوع است. در واقع من آن را به دو نوع تقسیم کرده ام

۱- یکی انتظار کوتاه مدت است. که خیلی حوصله می خواهد و البته فکرت را هم مشغول می کند به حد کفایت. مثلا در نظر بگیر با دوستانت قرار گذاشته ای که بروید سینما. اگر به موقع سر قرار نیایند ( و یا تو زود برسی) اگر تنها باشی خسته می شوی شاید هم عصبی.. ولی سخت نیست. زود می گذرد

۲- این یکی کلی طولانی تر است. مثال ساده اش که همه تان تجربه کردید انتظار برای نتایج کنکور است. همه منتظرش بودیم ولی چندان هم فکرمان را درگیر خودش نمی کرد.

اولی سخت است و کوتاه...

دومی طولانی و گلابی...

ولی بعضی وقت ها سر و کله حالت بدتری هم پیدا می شود. سختی اش مثل حالت اول است ولی زمانش مثل حالت دوم... آن وقت است که اگر در چنین وضعی باشی اوضاعت نگران کننده می شود... تا وقتش برسد (ببخشید. اصطلاح بهتری پیدا نکردم) جانت بالا می آید. سخت هم می توانی روی چیزهای دیگر تمرکز کنی.... همینجوری هم خطرناک است. وای به حال وقتی که انتظارت بیهوده باشد...

------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

۱- این امتحان خلج را هم دادم بالاخره... فکر کنم از اولی که بهتر شد ولی گویا باز هم بر طبق عادت قدیمی سوال های سخت را جواب دادم و سوال های ساده را ...! ظاهرا از خطر حذف که جستم!!

۲- این قدر سمبه پر زور بود که دارم می روم اردو. این را که آپدیت کنم راه می افتم...

۳- سیگنال تمام شد. حالا یکی بیاید به من ساختار یاد بدهد..

۴- یکی نیست بگوید مرد حسابی (بلا نسبت) الان هم وقت اردو رفتن است. الان که دارم می روم. شنبه برمی گردم ( البته اگر برگردم دو نقطه دی) پنج شنبه امتحان ساختار دارم. یک شنبه پروژه اس دی را باید تحویل دهم و سه شنبه پروژه شریف...

۵- این پست چرا اینقدر طولانی شد؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 19:50  توسط مرتضی  | 

آزادی

وقتی می گویم آزاد نیستیم. نیستیم دیگر...

آدم وبلاگ خودش را هم نمی تواند آپدیت نکند...

این چه وضعی است آخر؟

برمیگردم... حتما!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 17:12  توسط مرتضی  | 

goodbye, cruel world

این روزها خیلی خسته ام...

مدتی است که دیگر حرفی ندارم که بخواهم اینجا بنویسم که بقیه بخوانند...

حرفهای خودم را هم که جای دیگر می نویسم.

پس تا اطلاع ثانوی اینجا تعطیل است....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 8:54  توسط مرتضی  | 

رویای کودکی...

کمی به عقب برگرد...

به یکی از جشن های تولدت ... برای راحتی قضیه شش یا هفت سالگی

در نظر بگیر که خاله ات (یا کس دیگری) برایت کادویی به این گندگی خریده است. احساس خودت را مجسم کن موقعی که داشتی آن را باز می کردی...

من هم الان چنین احساسی دارم... (البته کسی برایم کادو نخریده است)

---------------------------------------------------------

پی نوشت:

۱- به این گندگی: مکعبی به ضلع یک راکت بدمینتون!!!

۲- فکر نمی کردم روزی رسانا برنامه ای به این بزرگی (مسابقات روباتیک) برگزار کند و من همه اش را بپیچانم... بچه ها همگی خسته نباشید و از این که کمک نکردم شرمنده!!!

۳- طبق آخرین اخبار رسیده، ظاهرا فردا و پس فردا دانشگاه تعطیل است. عجب گیری کردیم ها...!

۴- زندگی هم  بعضی اوقات مسخره بازی در می آورد. فرض کن طرف مرده، آن دنیا ازش می پرسند چرا مُردی؟ می گوید نشسته بودیم توی خانه با خانم بچه ها که یک دفعه یک هواپیما اومد تو خونه!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 21:28  توسط مرتضی  | 

اردوی برگزار نشده...

چندان طول نکشید، شاید فقط 1 ساعت که متوجه شدم دیگر هیج راهی برای برگزاری اردویی که دو هفته از عمرم را برایش گذاشته بودم، وجود ندارد.
اردو برگزار نشد، چرا که سال بالایی ها نتوانستند (یا مرام نگذاشتند) که بیایند. 84 ای های کوچک هم خیلی بی حال تر از چیزی بودند که فکر می کردم...
این طور شد که اردویی که دو هفته  به خاطرش  تمام مسائل زندگیم را ignore  کرده بودم، عده ای از دوستانم را ناخواسته رنجاندم از خودم، کلاسهایی که در این دو هفته نرفتم ( که ممکن است به حذف یکی از درسهایم، شاید سیگنال..) بیانجامد. بدون نفع خاصی برای کسی (یا دست کم برای من) به پایان رسید..
فقط یک چیز را فهمیدم، بعد از این با اطرافیانم این گونه نگاه نمی کنم که تا به حال می کردم.

در پایان هم از تمام کسانی که در این مدت از من رنجیدند، معذرت می خواهم، کار است دیگر، بعضی وقت ها آدم کنترلش را از دست می دهد...
   -----------------------------------------------------------

پی نوشت:

          1- خلج گفت اگر نمره درست و حسابی از میان ترم دوم نگیرم، باید بروم حذف کنم... (یعنی یکی بیاد به من سیگنال یاد بده ...)

          2- حالا من موندم و یک دونه ورق ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 14:34  توسط مرتضی  | 

دل

نیکوس کازانتزاکیس در قسمتی از کتابش – زوربای یونانی – از قول یک پیرمرد 90 ساله ترک به اسم حسین نوشته بود:(عبارتش دقیق یادم نیست ولی مضمونش یک چنین چیزی بود)

 

هفت طبقه آسمان و هفت طبقه زمین با هم گنجایش خدا را ندارند، ولی دل انسان به تنهایی می تواند خدا را در خودش جای دهد، پس مواظب باش که هیچ وقت دل کسی را نشکنی...

 

دقت کرده ای؟ اگر بخواهی دل کسی را نشکنی، بعضی وقت ها باید هزینه زیادی بپردازی، مثلا شکسته شدن دل خودت...!

شما اگر در این وضعیت قرار گرفتید، کدامیک را انتخاب می کنید؟ دل خودتان یا...؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 19:35  توسط مرتضی  | 

برای شروع!

(We came in?)

سلام

برای معرفی، مرتضی هستم، (دوستان نزدیک تر "موری Mori" صدایم می کنند. به            "دو نقطه دی" هم کمابیش مشهورم! مخصوصا مواقعی که در اردو هستیم)

دانشجوی سال سوم یک خراب شده ای و اگر درست حساب کرده باشم 20 سال و چند ماه!!

بالاخره ما هم آلوده شدیم دیگر... بعد از کلی کش و قوس رفتن  و قر و قمیش آمدن، اینجا را راه انداختم.

باشد که به مذاق (احتمالا اول خودم و دوم دوستان) خوش بیاید،

فکر کنم برای پست اول کافی باشد.

فقط کاش که اینجا فونت های بیشتری داشت. از فونت فعلی که چندان خوشم نمی آید ولی قطعا بهتر از Time new Roman است.

در آینده بیشتر خواهم نوشت

........................

پی نوشت:۱- کس نمی داند ز من جز اندکی ...

               ۲- نداریم!

               ۳- نمی دانم این پست اول چرا اینقدر جدی شد!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 17:1  توسط مرتضی  |