گیله مرد کوچک اندام دید که دخترک از دور می آید( آن روز دیده بود). گیله مرد، از انتهای یک روستای کهنه ی جا مانده از اعصار بر باد رفته که عاشقان، خالصانه در راه عشقش جان باخته بودند گذشته بود، از آن روستا که زمانی صوفیان بزرگ، صوفیانه بر دریاهای عشقش قدم زده بودند و از کنار قلعه ای که زرتشت پیامبر، خسته، به دیواره اش تکیه داده بود و گریسته بود و از کنار مخروبه های قصر حسن لو و دیواری که جام زرین حسن لو همچون رویای یخ در کویر مرگ، جای خالی اش را بر دیوار نهاده بود، گذشته بود تا به دریای از گل برسد که در آن هیچ قایقی تاب نیاورد.
دخترک نزدیک می شود و من او را دیگر دخترک نمی بینم.
دخترک، چندان روستایی هم نمی آید که من بتوانم چتر رویاهایم را ببندم.
دخترک می دود به سوی من - انگار که به جانب آشنایی قدیمی.
دحترک، انگاه خواب دیده است که من عاشقش خواهم شد.
دخترک، می دود و ابر معطر، از او نمی ترسد. فقط خویشتن را کنار می کشد و دالان می گشاید.
دخترک - که دیگر دخترک هم نبود - آمد، بی پروا، تا بالای سر من.
دیدم که دختر، بالا بلندی ست سرو شاعران قدیم را شرمساری آموخته.
و با چشمان سیاه سیاه: مخمل سیاه.
من با لهجه گیلکی ام گفتم: سلام!
دختر، با لهجه شیرین آذری اش جواب داد: سلام! و بر جا ماند.
دیگر نمی دانستم چه بگویم، و باز دیدم که دختر، آن قدر بالابلند است که می تواند چهره به حای خورشید صلاه ظهر بنشاند.
دختر، زیر نگاه پر شرم شمالی ام لیخند زد و به نرمی مه واقعی پرسید: اینجا چه می خواهید؟
- برای عسل آمده ام: عسلِ اصل
- منم. منم عسلِ اصل
- عسل می خواهم نه کندوی عسل - با صدهزار زنبور گزنده ی بی پروا
عسل خندید.
- منم. اسمم عسل است و اصلِ اصلم.
- اسم و رسمت یکی است. می بینم.
- اینجا بمان و چند روزی مهمان پدرم باش و با من حرف بزن! یازده ماه است که با هیچ کس جز پدرم سخن نگفته ام. من و پدرم فقط آذری حرف می زنیم.
آهسته و خجل می گویم: اگر ناهار نخورده یی، بنشین! برای شما هم لقمه ای هست. تخم مرغ پخته و ماهی تن هم دارم. نان، به قدر کافی هست.
دختر نشست.
کندوی عسل از دیواره ی خورشید، جدا شد. اما آن آفتاب که آمد، رونقی نداشت.
عسل بی ادا، سر سفره ام نشست.
و من، بی هوا، دلبسته اش شدم.
--------------------------------------
سه روز بعد از نخستین دیدار من و تو بود.
- نع! دو روز. فقط دو روز. روز سوم تو به زانو درآمده بودی. عشق ، رحم ندارد، و تو عاشق شده بودی. تو می نشستی کنار آتش و فقط به من نگاه می کردی. من، سر فرو افکندم تا نتوانی آن چشمان سیاه سیاه را تصرف کنی. و تو شب روز دوم گریان گفتی: قلبم را که دزدیدی، دست کم نگاهت را ندزد! بگذار در این دریای سیاه، قایق این گیلک آرام، پارو زنان بگردد.
---------------------------
پی نوشت:
۱- اگر نخوانیدش (احتمالا) از دستش می دهید!