تبليغاتX
نجوای باد

نجوای باد

یک ترانه

           بی اثر بود

مثل مشت زدن به دیوار

اولین

            فصل شکفتن

آخرین

               خدا نگهدار

من به قله می رسیدم

    اگر هم ترانه بودی

صد تا سد را می شکستم

اگر تو بهانه بودی...

----------------------------------------------------

پی نوشت:

۱- شاعرش را یادم نیست. ولی از این تکه اش خیلی خوشم می آید...

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 12:26  توسط مرتضی  | 

زندگی

پیرمردها (و البته پیرزنها) خصایص جالبی دارند.

به طور خاص یکی از آنها همیشه نظرم را به شدت جلب می کند.

این که همیشه با خاطراتشان (بخوانید گذشته شان) زندگی می کنند نه با حال، و نه حتی با رویایی برای آینده…

می شود اسم این وضع را با کمی تقریب گذاشت دلمردگی!

و به دنبالش آدمهایی را که نفس می کشند را می توان به سه دسته تقسیم کرد..

1-     آنهایی که مرده اند

2-     آنهایی که فعلا زنده اند

3-     آنهایی که زندگی می کنند...

 

ولی گویا هر کسی فقط خودش می تواند بفهمد که در کدام دسته است...

----------------------------------------------

پی نوشت:

۱- یک یادگاری از دوران دبیرستان:

                هفت مرغ پخته را یارو بخورد

                ما هنوز اندر خم یک جوجه ایم

 

۲- بعد از یک بازه قابل توجه بالاخره اینترنت خوابگاه وصل شد. فرصت خوبی دست داد که آهنگ وبلاگ را عوض کنم. اسمش هست "لحظه ها" مال "معین" اگر کلیپ اش را ندیده اید حتما ببینید که به نظرم قشنگترین کلیپ ایرانی است که تا به حال ساخته شده...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 21:44  توسط مرتضی  | 

سیاوش و عادت؟

سیاوش سال ۷۹ (فکر کنم مطمئن نیستم)

هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم

بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم

سیاوش سال ۸۲

اگه یه روز بگم از این حکایت

که به تو کردم عادت...

---------------------------------------

پی نوشت:

۱- به نظر شما سیاوش در طول این سه سال در مقابل زمان تسلیم شده؟

۲- بلکه هم فقط می خواند...!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 9:43  توسط مرتضی  | 

ساقی تشنگان

از بین همه اشعاری که در وصف عاشورا ذکر شده این یکی را خیلی دوست دارم...

من زاده علی مرتضایم
من شاهباز ملک لافتایم
فضل و شرف همین بس است برایم
که خادمم به درگه حسینی
والله ان قطعتمو یمینی

خدمتگزار زاده بتولم
من باغبان گلشن رسولم
زفسردگی گلشنش ملولم
دارم دل شکسته و غمینی
والله ان قطعتمو یمینی

سقای تشنگان بی پناهم
دشمن اگر چه گشته خار راهم
من یک تنه حریف این سپاهم                                                                    
انی احامی ابدا عن دینی
والله ان قطعتمو یمینی

افتاده ام کنار آب لغزان
آیم بر آب و قلب من فروزان
در آب و آتشم چو شمع سوزان
سوزم ز خاطرات آتشینی
والله ان قطعتمو یمینی

یا رب مددکن این فرس برانم
وین اب را به خیمه گه رسانم
دیگر چه غم که بعد از آن نمانم
جانم فدای عشق نازنینی
والله ان قطعتمو یمینی

در خاک و خون دلم از این غمین است
که از عطش لب تو آتشین است
دستم جدا فتاده بر زمین است
در فرق من عمود آهنینی
والله ان قطعتمو یمینی

والله ان قطعتمو یمینی
انی احامی ابدا عن دینی

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 19:57  توسط مرتضی  | 

کاش می دانستیم

که هیچ پروانه ای

پریروز پیلگی خویش را به یاد نمی آورد...سید علی صالحی

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 16:53  توسط مرتضی  | 

نردبان خورشید

به دیوار تکیه اش می دهم

دستم را به آسمان دراز می کنم

نگاهم از پله ها بالا می رود

آن قدر که انگشتانم گونه های خورشید را گلگون کند

اما

نردبان لطیف

نردبان ظریف

نردبان ضعیف

مرا تاب نیاورد. خودش را هم

نردبان شکست.

من ماندم و سکوت و تاریکی بی انتهای شب

جال گهگاه با تک لبخند ستاره ای

روشنی صبح را دوباره می بینم...

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 17:4  توسط مرتضی  | 

برای فردا

هیچ فکر کرده ای که بدترین و کثیف ترین احساسی که یک نفر می تواند نسبت به یک نفر دیگر داشته باشد چیست؟

ترحم؟ تنفر؟ خشم؟ تکبر؟ برو بابا این دیگه چه احمقیه؟

هیچ کدام.

یک مثال می زنم.

فرض کنید قورباغه های معمولی هر کدام در هر جهش ۲۰ سانتی متر می پرند. حالا فرض کن یک قورباغه پیدا کرده ای که در هر جهش ۱ متر می پرد. خوب چه حسی نسبت به قورباغه داری؟

قطعا برایت جالب است. ولی نه بیشترِ. حتی شاید این قدر برایت جالب باشد که برش داری برای خودت. هر روز قدری انگولکش کنی تا ۲-۳ بار برایت بپرد!! یک روز خسته می شوی و می اندازی اش دور. یا آنقدر نگهش می داری که بمیرد... که البته حتی برای مردنش هم غصه دار نخواهی شد.و بعضا شاید افسوس بخوری که حیف! دیگر "قورباغه زیاد بپر!!" ندارم!!!

بدترین حسی که می توانی نسبت به یک آدم داشته باشی این است که برایت صرفا جالب باشد.

----------------------------------------------------

۱- معمولا به وقایع حاشیه ای دانشگاه چندان اهمیت نمی دهم. آخر ارزش عصبانیت ندارند. ولی بعضی وقت ها دیگر شورش را هم در می آورند. قطعا این پوستر های "چگونه ازدواج کنیم!!" را دیده اید. نکته اصلی شان سه کلمه ای است که پشت سر هم آمده اند. انتخاب - آشنایی - عشق که گویا حاکی یک روند هستند! آخر بابا!! این چیزی که شما می گویید آخرش در بهترین حالت که منظور شماست به عادت ختم می شود نه به عشق! نمی فهمند دیگر...

۲- روزها به سلام شاید معنی پیدا کنند ولی بدون خداحافظی... فکر نکنم. سلام بدون خداحافظی چیز جالبی نیست...

۳- وفت است که بنشینی و گیسو بگشایی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 19:35  توسط مرتضی  | 

یک عاشقانه آرام کوتاه 2

گیله مرد کوچک اندام دید که دخترک از دور می آید( آن روز دیده بود). گیله مرد، از انتهای یک روستای کهنه ی جا مانده از اعصار بر باد رفته که عاشقان، خالصانه در راه عشقش جان باخته بودند گذشته بود، از آن روستا که زمانی صوفیان بزرگ، صوفیانه بر دریاهای عشقش قدم زده بودند و از کنار قلعه ای که زرتشت پیامبر، خسته،  به دیواره اش تکیه داده بود و گریسته بود و از کنار مخروبه های قصر حسن لو و دیواری که جام زرین حسن لو همچون رویای یخ در کویر مرگ،  جای خالی اش را بر دیوار نهاده بود، گذشته بود تا به دریای از گل برسد که در آن هیچ قایقی تاب نیاورد.

دخترک نزدیک می شود و من او را دیگر دخترک نمی بینم.

دخترک، چندان روستایی هم نمی آید که من بتوانم چتر رویاهایم را ببندم.

دخترک می دود به سوی من - انگار که به جانب آشنایی قدیمی.

دحترک، انگاه خواب دیده است که من عاشقش خواهم شد.

دخترک، می دود و ابر معطر، از او نمی ترسد. فقط خویشتن را کنار  می کشد و دالان می گشاید.

دخترک - که دیگر دخترک هم نبود - آمد، بی پروا، تا بالای سر من.

دیدم که دختر، بالا بلندی ست سرو شاعران قدیم را شرمساری آموخته.

و با چشمان سیاه سیاه: مخمل سیاه.

من با لهجه گیلکی ام گفتم: سلام!

دختر، با لهجه شیرین آذری اش جواب داد: سلام! و بر جا ماند.

دیگر نمی دانستم چه بگویم، و باز دیدم که دختر، آن قدر بالابلند است که می تواند چهره به حای خورشید صلاه ظهر بنشاند.

دختر، زیر نگاه پر شرم شمالی ام لیخند زد و به نرمی مه واقعی پرسید: اینجا چه می خواهید؟

- برای عسل آمده ام: عسلِ اصل

- منم. منم عسلِ اصل

- عسل می خواهم نه کندوی عسل - با صدهزار زنبور گزنده ی بی  پروا

عسل خندید.

- منم. اسمم عسل است و اصلِ اصلم.

- اسم و رسمت یکی است. می بینم.

- اینجا بمان و چند روزی مهمان پدرم باش و با من حرف بزن! یازده ماه است که با هیچ کس جز پدرم سخن  نگفته ام. من و پدرم فقط آذری حرف می زنیم.

آهسته و خجل می گویم: اگر ناهار نخورده یی، بنشین! برای شما هم لقمه ای هست. تخم مرغ پخته و ماهی تن هم دارم. نان، به قدر کافی هست.

دختر نشست.

کندوی عسل از دیواره ی خورشید، جدا شد. اما آن آفتاب که آمد، رونقی نداشت.

عسل بی ادا، سر سفره ام نشست.

و من، بی هوا، دلبسته اش شدم.

                          

                         --------------------------------------

 

سه روز بعد از نخستین دیدار من و تو بود.

- نع! دو روز. فقط دو روز. روز سوم تو به زانو درآمده بودی. عشق ، رحم ندارد، و تو عاشق شده بودی. تو می نشستی کنار آتش و فقط به من نگاه می کردی. من، سر فرو افکندم تا نتوانی آن چشمان سیاه سیاه را تصرف کنی. و تو شب روز دوم گریان گفتی: قلبم را که دزدیدی، دست کم نگاهت را ندزد! بگذار در این دریای سیاه، قایق این گیلک آرام، پارو زنان بگردد.

 

---------------------------

پی نوشت:

۱- اگر نخوانیدش (احتمالا) از دستش می دهید!

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 14:23  توسط مرتضی  | 

یک عاشقانه آرام کوتاه

   ـ  بانوی آذری من! بیافرا را باید درست کرد، نه عشق را ویران و نه آنکه باید بیرون عشق، ساعتی به دیوار زندگی کوبید تا عقربه هایش از دست رفتن چیزی را به ما آگهی کنند. خراب را آباد کنیم نه  پرشکوه ترین، سرسبز ترین و بارآورترین آبادی روح را خراب. این واقعیتی است ورای مه، ژرف و مواج،و بسیار تخیلی تر از فشرده ترین مه عالم...

 

 ـ  عشق تن به فراموشی نمی سپارد، مگر یک بار، برای همیشه.

جام بلور، تنها یک بار می شکند. می توان شکسته اش را، تکه هایش را، نگه داشت، اما شکسته های جام، آن تکه های تیز و برنده، دگر جام نیست.

 

 - خداوند خدا، پیش از آنکه انسان را بیافریند، عشق را آفرید. چرا که می دانست انسان، بدون عشق، درد روح را ادراک نخواهد کرد، و بدون درد روح، بخشی از خداوند خدا را در خویشتن خویش نخواهد داشت.

 

---------------------------------------------

پی نوشت:

 

۱- بند های بالا را از کتاب " یک عاشقانه آرام" از "نادر ابراهیمی" نقل کرده ام. اگر حوصله و فرصت دارید. بخوانیدش. (از من هم می توانید قرض بگیرید.)

 

۲- بعد از حدود یک هفته مقاومت بالاخره مجبور شدم پایم را گچ بگیرم. ظاهرا باید تا دو هفته در گچ بماند به شرط این که تحملش کنم!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 23:10  توسط مرتضی  | 

امتحان و امتحان...

اساتید دانشکده  خصوصیت جالبی دارند.

معمولا در امتحان آخر ترم از بیست نمره نهایی به اندازه پنج، شش نمره را از سوالات ساده تر می دهند و یا در طول ترم نمره ای برای تمرین و کوییز در نظر می گیرند که حتی اگر کپ هم بزنی نمره اش را میگیری حتی  اگر هیچ هم بلد نباشی درس را... (حالا  می دانم که همیشه هم این گونه نیست. گیر ندهید فعلا...)

چند وقتی است که دارم به احکام دین فکر می کنم. فلسفه نماز، روزه و...

یکی از نتایجی که گرفتم این بود احتمالا این ها فلسفه شان مشابه فلسفه تمرین و کوییز و از این دست است. که خلق خدا همه شان دیگر جهنمی نشوند!

در واقع فکر کنم خدا این ها را قرار داده که آدمها در آزمونش پاس!! شوند... ارحم الراحمین است دیگر...

---------------------------------------------------

پی نوشت:

۱- ترم پنجم هم تمام شد. با همه فراز و نشیبش...

۲- فعلا رفته ام خانه مان. کمی مسخره است که آدم دلش برای خوابگاهش تنگ شود. نه؟

۳- آهنگ وبلاگ را هم عوض کردم. اسم این یکی هست fly مال سلین دیون است. فعلا lyric اش را می گذارم همین جا تا یاد بگیرم سر جایش بگذارم...!

Fly, fly little wing
Fly beyond imagining
The softest cloud, the whitest dove
Upon the wind of heaven's love
Past the planets and the stars
Leave this lonely world of ours
Escape the sorrow and the pain
And fly again

Fly, fly precious one
Your endless journey has begun
Take your gentle happiness
Far too beautiful for this
Cross over to the other shore
There is peace forevermore
But hold this mem'ry bittersweet
Until we meet

Fly, fly do not fear
Don't waste a breath, don't shed a tear
Your heart is pure, your soul is free
Be on your way, don't wait for me
Above the universe you'll climb
On beyond the hands of time
The moon will rise, the sun will set
But I won't forget

Fly, fly little wing
Fly where only angels sing
Fly away, the time is right
Go now, find the light

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 22:8  توسط مرتضی  |