مامان (در حال قربون صدقه رفتن) - کجایی طفل؟ بیا پیش مامان، بیا گلم، بیا فدات شم، بیا مامانم...
طفل ۵ ساله (که با خودش مشغول است!) - چشم مامان! اومدم
مامان ( در حال نوازش طفل) خوب بگو ببینم مامانو چند تا دوست داری؟
- بذار فکر کنم.. اممم یکی!
- خاک تو سرت! بچه های مردم مامانشونو تو order های 70 ، 80 ، دوست دارن! تازه اونم تو دمای 300K اگه گرمشون بشه راحت به 200 هم می رسه، تو چرا منو فقط یکی دوست داری نا خلف؟!؟
- ببین مامان، برای این مسئله دو تا توجیه وجود داره
الف) یکی این که دوست داشت مثل ولتاژ دو سر یک پیوند p-n می مونه در حالت forward bias، برای اون بچه های مردم که تو میگی، فوقش می شه 0.7 تو بگیر 0.8 ولی عمرا به یک برسه! پس اینی که من گفتم از سرت هم زیاده!! ناشکری نکن
ب) دیگه این که دوست داشتن، پیوسته نیست و واحد هم نداره، من اگه یه واحد دوستت داشته باشم، ممکنه که زیاد بشه، ولی قطعا دیگه کم نمیشه، از این بابت همیشه خیالم راحت می مونه که همیشه دوستت دارم!
- آهان!
----------------------------------------------------------------------
پی نوشت:
1- فکر کنم این پست به خواندن افراطی فیزیک الک بر می گردد!!!
2- پرواضح است که منظورم از طفل، آن طفل معروف نیست! صرفا تشابه اسمی است!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 20:13  توسط مرتضی
|
چند وقت پیش به این نتیجه رسیدم:
کسی که فکر می کند، اشتباه نمی کند هیچ وقت! نهایتش این است که اگر تو که ایراد می گیری جای او بودی، چون جور دیگری فکر می کنی، کار دیگری انجام می دهی، نه بیشتر!!
روی این حساب دارم تلاش می کنم که حتی الامکان کمتر متحجر باشم!!
----------------------------------------------------
پی نوشت:
۱- تبلیغات ۱۹۸۴ جورج اورول را که به در و دیوار دانشگاه چسبانده بودیم، (جلسه نقد و بررسی این کتاب که به همت فرید برگزار می شود) را یک جماعتی کنده اند!! حالا به چه کس یا کسانی بر خورده اگر چه می توانم حدس بزنم! ولی" نمی دانم" جواب مطمئن تری است
۲- اگر خواندید که بیایید جلسه نقد، اگر نه هم بخوانید و بیایید!
۳- خودم می دانم....
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 18:16  توسط مرتضی
|
هی!
عید هم بالاخره تمام شد و البته دانشکده شروع!!
من مانده ام و هزار و یک درس نخوانده و هزار و یک فکر و خیال...
شاید دیر به دیر آپدیت کنم در آینده...
----------------------------------------------------------
پی نوشت:
۱- ...
۲- این همه عید را درس نخواندیم، این یکی هم روش!
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 20:30  توسط مرتضی
|
خودم هم باورم نمی شد که این قدر تحت تاثیر قرار بگیرم،
در وبلاگ معین دیدم:
هر گاه بندهاي مرا بخواند، آنچنان به سخن او گوش ميسپرم كه گويي بندهاي جز او ندارم اما شگفتا كه بندهام همه را چنان ميخواند كه گويي همه خداي اويند جز من
نمی دانم، نمی دانم...
---------------------------------------------------
پی نوشت:
۱- فال گرفتم، این آمد:
بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی
خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی
آخرالامر گل کوزه گران خواهی شد
حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی
گر از آن آدمیانی که بهشتت هوس است
عیش با آدمی ای چند پری زاده کنی
تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف
مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی
اجرها باشدت ای خسرو شیرین دهنان
گر نگاهی سوی فرهاد دل افتاده کنی
خاطرت کی رقم فیض پذیرد هیهات
مگر از نقش پراکنده ورق ساده کنی
کار خود گر به کرم باز گذاری حافظ
ای بسا عیش که با بخت خدا داده کنی
ای صبا بندگی خواجه جلال الدین کن
که جهان پر سمن و سوسن آزاده کنی
۲- نمی دانم، بلکه هم راست می گوید...
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 1:46  توسط مرتضی
|
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش
+ نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 15:48  توسط مرتضی
|
یکی از چیزهایی که سخت به دست می آید، دوست است.
یکی از چیزهایی که آسان هم از دست می رود، دوست است.
باید کلی مواظب باشی... یک اشتباه کوچک هم کافی است برای خراب شدن یک رابطه صمیمانه، اگر قبول نداری، آزمایش نکن!
چند وقت پیش بود که متوجه شدم، اگر دلت را ول کنی به امان خدا، نخواهی حداقل هر از چند گاهی دستی به سر و گوشش بکشی، چنان تیره و تار شود که خودت هم فکرش را نمی کنی! آن موقع می شوی مثل یکی از همین آدمهایی که الان پشت سرشان حرف می زنی، که آره! فلانی هیچی حالیش نیست و قس علی هذا...
خلاصه که اول به خودم: مواظب باش
------------------------------------------------------------
پی نوشت:
۱- امروز روز خوبی بود، بعد از مدت ها یک عده از دوستان قدیمی را جمع کردم دور خودم! چند ساعتی را با هم بودیم! دیداری تازه شد! فکر کنم کلی ثواب بردم! دو نقطه دی!
۲- دوستی امروز می پرسید، چه طوری موری؟ به دلتنگی عادت کردی یا نه؟ فکر کردم که شرط لازم برای دلتنگی، دل تنگ است! دل تنگ هم یک جورهایی نمی شود بهش عادت کرد! اگر عادت کنی بهش که فراخ! می شود!!
۳- نمی دانم این آهنگ شادمهر را تا به حال شنیده اید یا نه؟ من که تا به حال نشنیده بودم!! البته یک کاست قدیمی داشتم که بدون کلامش آنجا بود!! اسمش چیه؟
هر کسی داره به دل شوق نگاری
روزگار می گذرونه به عشق یاری
واسه این چشم انتظار دیگه نمونده
نه تحملی نه صبری نه قراری
(کاش می شد آهنگش را هم بنویسم! حالا یک دفعه می گذارمش اینجا!)
+ نوشته شده در شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 22:1  توسط مرتضی
|
مدتی است که این غزل روی ذهنم سنگینی می کند...
باز آی ساقیا که هوا خواه خدمتم
مشتاق بندگی و دعا گوی دولتم
زآنجا که فیض جام سعادت فزوع توست
بیرون شدی نمای ز ظلمات حیرتم
هر چند غرف بحر گناهم ز صد جهت
تا آشنای عشق شدم ز اهل رحمتم
عیبم مکن به رندی و بد نامی ای حکیم
کاین بود سرنوشت ز دیوان قسمتم
می خور که عاشقی نه به کسب است و اختیار
این موهبت رسید ز میراث فطرتم
من کز وطن سفر نگزیدم به عمر خویش
در عشق دیدن تو هواخواه غربتم
دریا و کوه در ره و من خسته و ضعیف
ای خضر پی خجسته مدد کن به همتم
دورم به صورت از در دولت سرای تو
لیکن به جان و دل از مقیمان حضرتم
حافظ به پیش چشم تو خواهد سپرد جان
در این خیالم ار بدهد عمر مهلتم
-----------------------------------------
پی نوشت:
۱- بابا! این قدر سوال نکنید که آخر این شمارش معکوس چه می شود، به خدا خودم هم نمی دانم!
۲- آاااااااااااااااااااااااااااااااااااای
+ نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 17:36  توسط مرتضی
|
امروز برگشتم به دوران گذشته، دیوانه وار کتاب خواندنم را می گویم.
می دانید، بچه تر که بودم به قول (یکی از دوستان) مثل بنز کتاب می خواندم، آن هم با سرعت زیاد (قبل از این که بیایم دانشگاه به جای دو نقطه دی بهم می گفتند، موری اسپید!!)
پریچهر را خواندم اثر "م. مودب پور"، خوشم آمد. نمونه یک داستان عاشقانه شرقی، خیلی خوش ساخت بود (البته متوجهم که برای یک رمان، خوش ساخت صفت چندان جالبی نیست، ولی صفت بهتری پیدا نکردم!!) ۶۰۶ صفحه آ پنچ، توی ۴ ساعت خواندمش! خیلی از نویسنده خوشم آمد، در طراحی اتفاقات و عکس العمل های شخصیت ها که تقریبا سوتی نداده بود! خیلی واقعی بودند و در عین حال لطیف! در این حد که عکس العمل های حداقل شخصیت اول کاملا برایم قابل پیش بینی بود! راضیم از خواندنش، می ارزد!
البته یک level ای هم زده بود، آن هم این که مسائل مالی را کلا پیچانده بود، کلا ماجرا داشت در پول زیاد دنبال می شد، شخصیت اول و دوستش و... همه کلا در یک فضای کاملا مرفه (به کمک پدران کارخانه دارشان!!) به سر می بردند! نمی دانم، فکر کنم که نویسنده ایده داستان را که زد، مانده بود مشکل پول را چگونه حل کند! که آخر هم پیچاندش!!
ولی سر جمع کتاب خوبی بود، اگر توانستید بخوانیدش!
------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت:
1- دفعه اولی که اسم کتاب را دیدم به نظرم خیلی آشنا آمد، فکر کردم، یادم آمد که یکی از سوالات مسابقه جشن ورودی ها بود (فکر کنم سال 83) که با سعید طرح کرده بودیم، که نویسنده رمان معروف پریچهر کیست؟ در گزینه ها هم اسم سعید بود و بهمن و نویسنده و یک آدم دیگر! یادش بخیر!
2- دِ آخه مرد مومن! گیرم برای فلانی خیلی اهمیت قائلی، ولی این عمرا دلیل نمیشه که به جاش تصمیم بگیری، فهمیدی لا مصب؟
3- آه! لعنتی! یادم رفت چه می خواستم بنویسم!
۴- یادم آمد! دیشب که یکی از دوستان ساعت یک بعد از نیمه شب به من زنگ زد، تا بعد از مقداری دلتنگی یک قضیه خنده دار تعریف کند! بهش گفتم حاضرم شرط ببندم که این قضیه اینجات!! رسیده بود و منتظر بودی که به یکی بگویی، نه؟ وقتی گفت آره، تازه فهمیدم که من به چه درد می خورم!!!
۵- خطاب به همان دوست: به دل نگیری ها! شوخی کردم، ولی اصلا دلیل نمی شود که برای بقیه تعریف نکنم! حتی برای سلطانِ س. دو نقطه دی!!
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 18:24  توسط مرتضی
|
یکی از پر کاربرد ترین shortcut های ویندوز قطعا show desktop است!
توی نوار ابزار این پایین، قسمت quick lunch می توانید پیدایش کنید! معمولا به طور خاص موقعی به درد می خورد که وصلید به شبکه و N تا پنجره باز کرده اید برای کار مربوطه (مثلا خواندن وبلاگ من!!) خوب بعضی وقت ها هم باید این ها minimize شوند دیگر، یک کلیک می کنید و خلاص! همه می روند آن پایین تا زمانی که دوباره بخواهید بیاوردیشان بالا!
گویا قسمت قابل توجهی از مسائل این دنیا هم همین طوری است! بد نیست که quick lunch خودمان را پیدا کنیم! اما زینهار که همیشه بعد از quick lunch اولین چیزی که می بینیم، قطعا background است!
برای حذف بعضی چیزها خیلی خوب است! اما بعضی چیزها را دیگر کاریشان نمی شود کرد!
---------------------------------------------------------------
پی نوشت:
1- تا به حال فکر کرده اید که با کدام دکمه کی بورد از همه بیشتر حال می کنید؟
2- برای پیدا کردن هر گونه تعبیر چرت و پرت از هر چیز مزخرف می توانید بیایید پیش من! متوجه شدم که استعداد قابل توجهی دارم!
3- به خدا دوست داشتم به همه تان عیدی بدهم، اما پول ندارم!
4- آن هایی که قرار است عیدی بگیرند، خوب یک مقدار دندان روی جگر بگذارند!
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 19:34  توسط مرتضی
|
هی روزگار....
همانطور که قابل پیش بینی بود، سال جدید هم تحویل شد!!
امیدوارم که همه تان سال خوشی را در پیش رو داشته باشید...
به عنوان نکته:
عاقلان نکته پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سر گردانند
و البته عیدی جماعت کامنت گذار محفوظ خواهد ماند!!!
------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت:
۱- برای معین: آره دیدم، می توانی از فرید بپرسی که چه حرصی خوردم سر این قضیه، در جریانه! تقریبا از اون موقع به بعد دیگه تلویزیون نگاه نکردم!! بیچاره تورناتوره!
+ نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 20:40  توسط مرتضی
|