تبليغاتX
نجوای باد

نجوای باد

مرخصی

انصافا بد نمی شد اگر بعضی وقت ها می شد از زندگی رفت مرخصی...

نه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 12:35  توسط مرتضی  | 

واعظان کاین جلوه بر محراب و منبر می کنند

چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند...

 

----------------------------------------------------

پی نوشت:

۱- در مورد پست دو تا مانده به آخری، گویا لازم است توضیح بدهم، که خواستم نظر شما را بدانم، چون فکر نمی کنم جوابش یکتا باشد، برای بهداد: آن هم جواب سالواتوره بود!!

۲- مواظب باش، مواظب باش، مواظب باش...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 12:31  توسط مرتضی  | 

Stooooooooooooooop

But I'm waiting in this cell because I have to know

Have I been guilty all this time...?

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 19:16  توسط مرتضی  | 

داستان پارادیزو

در زمان های خیلی خیلی قدیم، در سرزمینی بسیار دور، پادشاه قدرت مندی حکومت می کرد، یک روز او مهمانی بزرگی ترتیب داد که زیباترین شاهزاده خانم های دنیا نیز در آن حضور داشتند. یکی از سربازانی که دم در ورودی قصر نگهبانی می داد، دختر پادشاه را دید، او بسیار زیبا و دوست داشتی بود، آن قدر که سرباز بدون درنگ عاشقش شد. اما یک سرباز ساده که در مقابل دختر پادشاه چیزی نبود،  با این وجود یک روز ترتیبی داد که بتونه با اون صحبت کنه، و به اون گفت که نمی تونه بدون اون به زندگیش ادامه بده، شاهزاده خانم که به شدت تحت تاثیر حرفهای اون قرار گرفته بود، به او گفت: بسیار خوب، اگه بتونی 100 روز و 100 شب زیر بالکن اتاق من بمونی و منتظر بشی، حرفت رو باور می کنم و مال تو می شم!

سرباز ساده دل، صندلیشو برداشت و رفت و زیر بالکن اتاق شاهزاده خانم نشست، یک روز، دو روز، ده روز، بیست روز، هر روز غروب شاهزاده خانم اون رو از پشت پنجره نگاه می کرد و سرباز رو می دید که هنوز از جاش تکون نخورده، همیشه اونجا بود، زیر بارون، زیر برف، پرنده ها روی سرش خرابکاری می کردند و زنبورها نیشش می زدند، اما از سر جاش تکون نمی خورد، روز نود ام دیگه تموم عضله هاش خشک شده بود و اشکهاش بدون اراده روی گونه اش روان شده بودند و اون نمی تونست جلوشونو بگیره، اون قدر ضعیف شده بود که حتی نمی تونست بخوابه، و در تمام این مدت شاهزاده خانم بهش نگاه می کرد، وقتی که شب آخر فرا رسید، سرباز از جاش بلند شد، صندلیشو برداشت و رفت.

 

 

-         آخه چرا؟ درست آخرش؟

-         آره درست آخرش، و نپرس هم که چرا، آخه خودمم نمی دونم، اگه فهمیدی به منم بگو

 

---------------------------------------------------------------

پی نوشت:

۱- به همت دوست خوبمون، محمدرضا برای ششمین بار پارادیزو را نگاه کردم، اگه ندیدید هنوز، بیایید ازم بگیریدش،

۲- این داستانی که نوشتم، داستانی است که در سینما پارادیزو، آلفردو برای سالواتوره تعریف کرد، تقریبا وسط فیلم است، اولین تجربه ترجمه ام است، اول می خواستم انگلیسی اش را هم بگذارم دیدم سوتی هایم تابلو می شود، ولی خیلی هم غلط ندارد!

۳- اگر فهمیدید چرا، و معذوریت نداشتید، خوشحال می شوم ایده تان را کامنت بگذارید، اگر نه هم که هیچی!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:6  توسط مرتضی  | 

چند وقت پیش، یکی از دوستان ازم پرسید که از بین نویسندگان ایرانی کدام یک را بیشتر می پسندم.

 کمی فکر کردم و جواب دادم، نادر ابراهیمی،
آن موقع تنها "آتش بدون دود" را خوانده بودم، الان "یک عاشقانه آرام" ، "بار دیگر شهری که دوست می داشتم" و "ابن مشغله" را خوانده ام، فکر نمی کردم بین آثارش چیز دیگری هم پیدا کنم ولی این یکی خیلی متفاوت بود، اگر اهلش هستید بخوانیدش، لینکش را برای دانلود می گذارم همینجا، اسمش هست "وقتی گل پرواز می کند و پرنده صوت می شود" از کتاب "مصابا و رویای گاجرات".

صرف می کند خواندنش!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 13:8  توسط مرتضی  | 

نباید این گونه باشد، ولی حالم خوب است! احساس خوبی دارم، تقریبا حس می کنم که اگر وظیفه ای در این دنیا داشته ام انجامش داده ام!! باقی اش چندان مهم نیست!
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:37  توسط مرتضی  | 

Nobody Home

اگر دوستان دوباره گیر ندهند، که باز گیر دادی به آّهنگ، این یکی هم بد نیست:

 

I've got a little black book, with my poems in
I've got a bag, with my toothbrush and my comb in
When I'm good dog they sometimes throw me a bone in

I got elastic bands keepin my shoes on.
Got those swollen hand blues.
Got thirteen channels of shit on the T.V. to choose from.
I've got electric light.
And I've got second sight.
And amazing powers of observation.
And that is how I know
When I try to get through
On the telephone to you
There'll be nobody home.

I've got the obligatory Hendrix perm.
And the inevitable pinhole burns
All down the front of my favorite satin shirt.
I've got nicotine stains on my fingers.
I've got a silver spoon on a chain.
I've got a grand piano to prop up my mortal remains.

I've got wild staring eyes.
And I've got a strong urge to fly.
But I got nowhere to fly to.
Ooooh, Babe when I pick up the phone

There's still nobody home.

I've got a pair of Gohills boots
and I got fading roots.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 16:22  توسط مرتضی  | 

Liberty

آهنگ قشنگی است، قسمت سوم از سه گانه ی آلبوم Getaway: اسمش هست Liberty!

 اگر توانستید هر سه تایشان را با هم گوش بدهید، اگر نه بیایید از خودم بگیرید!

از اواسط این آهنگ خیلی خوشم می آید!

Roll away the dawn,
Roll away the dawn and let me see,
The land of the free,
Has anything changed at all;

Sweet liberty,
Sweet liberty is in our hands
It's part of the plan,
Or is it a state of mind?

Horses and men,
Horses and men are on the field,
They didn't yield.
Many have fallen here;

Never forget
Never forget what they have done,
The time will come,
When it will change again.
Never forget!
+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 23:39  توسط مرتضی  | 

سهراب

می دانی غمی افزود مرا بر غم ها یعنی چه؟

سهراب آدم بزرگی بود، آدم مطلعی بود، نثرش هم مثل شعرش دلنشین است، بعد از خواندن اتاق آبی بیشتر شناختمش اگر چه به این راحتی ها هم دم به تله نمی دهد!

داشتم می گفتم، می دانی غمی افزود مرا بر غم ها یعنی چه؟

ولی من می دانم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 17:34  توسط مرتضی  | 

بعد از این همه هارت و پورت کردن...

   خیاط هم در کوزه افتاد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 16:23  توسط مرتضی  | 

قضاوت، مخابرات

Memento را که حتما دیده ای؟ نه؟

خوب پس برو اول ببینش بعد بیا اینجا را بخوان، فرقی هم نمی کند. می خواهی اول این را بخوان بعد برو ببین، یا فیلم را ببین من را هم divert کن، چه اشکالی دارد؟ خیلی هم خوب، خیلی هم عالی!

 

دیشب که مشغول خواندن (در واقع نخواندن) مخابرات بودم، سعید و علی داشتند با هم بحث می کردند، وسط صحبتهایشان چیزهایی به ذهنم رسید که ذکرشان (حداقل برای خودم) خالی از لطف نیست:

 

خیلی ساده است، کسی کاری انجام می دهد، تو از انگیزه اش اطلاع نداری، ولی برای تحلیل آن مجبوری که انگیزه ای برایش پیدا کنی، پس انگیزه ای را به آن نسبت می دهی که حتی ممکن است چندان هم دور از واقعیت نباشد، ولی احتمال اشتباه کم نیست، بعد چه می شود؟

تو صرفا یک حدس را در ذهنت جای می دهی، ولی برای رویداد های بعدی آن حدس تو برایت به واقعیت تبدیل می شود، منظورم این است که احتمالا فراموش می کنی که آنچه که در ذهنت بوده فقط یک حدس است و نه واقعیت! آن وقت قضاوت درست یک مقدار دشوار می شود، شاید روی این حساب بود که یکی از دوستان بزرگم می گفت که قضاوت کار انسان نیست!

Memento فیلم خوبی است...

 

-----------------------------------------

پی نوشت:

۱- در کمال تعجب امروز روز خوبی بود!

 

۲- ایضا در کمال تعجب دو امتحان آخری بد نشد!

 

۳-                                    سر عاشق که نه خاک در معشوق بود 

                                       کی خلاصیش بود از محنت سرگردانی

 

۴- celine dion آهنگی دارد که اسمش هست Rain, Tax بد نیست گوش بدهیدش!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 18:59  توسط مرتضی  | 

َAnother Brick in the wall Part II

دیوار را که گوش کرده ای؟

اگر دستم می رسید من هم دور خودم دیوار می کشیدم!

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 12:14  توسط مرتضی  | 

هدیه

تا حالا سعی کردی یک شیء را کادو کنی؟

سخت نیست خیلی، یک تا می کنی، یک تکه چسب، تای بعدی، چسب بعدی و همین طور الی آخر تا تمام شود، خیلی هم طول نمی کشد.

خوب حالا اگر چسب دم دست نبود چه؟

باز هم کاری ندارد، یک تا که کردی، با یک انگشت نگه می داری، تای بعدی، خوب دو تا انگشت دیگر لازم است، تای بعدی را هم می شود از پسش بر آمد، اما از حد که بگذرد،  دیگر به این راحتی ها جمع    نمی شود. قطعا دیگر انگشت نداری!

من هم همین طور!

-------------------------------------------------------------

پی نوشت:

۱- نمی دانم چرا هر قسمت را که درست می کنی، یک قسمت دیگر خراب می شود!! ولی به  Trade off هم ربطی ندارد!

 ۲- قبلا گفته ام، قضاوت عوام برایم چندان مهم نیست، ولی خواص چرا!

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 17:57  توسط مرتضی  |