تبليغاتX
نجوای باد

نجوای باد

قلبم می خواست عاشق شود...

یک روز نوبت به آرتا آق اویلر رسید، آرتا فقط ۱۸ سال داشت و پسر کوچک آلنی مارال بود، بعد از آیناز و تایماز، تقریبا ۱۷ سال هم بزرگتر از گزل بود. 

یک روز نوبت به آرتا آق اویلر رسید. دستگیر شد، محاکمه شد، محکوم به اعدام شد، اعدام شد...
از او نامه کوتاهی خطاب به مارال باقی ماند، که چند روز بعد از حادثه به دست مارال آق اویلر رسید.

"با نام خدای یگانه مطلق"

مادر! سلام!
مادر! خداحافظ!

به همین کوتاهی، به همین اختصار، اما نه این قدر ساده و آسان.
چند روز  پیش تصادفا دستگیر شدم، هیچ اشتباهی نکردم. کاملا تصادفی بود. محاکمه شدم - خیلی سرسری و برق آسا - و محکوم به اعدام شدم. فردا صبح زود اعدامم می کنند. این نامه را به دست دوستی می سپارم و دعا می کنم به دست تو برساند.

مادر!
من هرگز خلاف نگفته ام، پس بگذار در پایان راه کوتاهی که پیموده ام نیز نگویم، دلم آرزو دارد که عاشق بشوم، که آرزو داشت.
دلم آرزو داشت که خانه داشته باشم، که همسر داشته باشم، که بچه های زیاد با اسم های اصیل ترکمنی داشته باشم. از همین اسم ها که شما روی ما گذاشتید، دلم مرگ را نمی خواهد مادر! دوست ندارم کشته شوم، دوست ندارم این سگ ها پاره پاره ام کنند. زندگی را دوست دارم مادر! زندگی را خیلی دوست دارم.

دلم آرزوی عاشق شدن دارد، حتی هنوز هم.
اما انگار چاره ای نیست.

وقتی آیناز آق اویلر کشته شد، من خیلی دلم سوخت. خیلی. خیلی، اما حالا که خودم را می خواهند بکشند، حس می کنم که دلم برای خودم خیلی بیشتر می سوزد. آیناز، لااقل، عاشق شده بود، به عشقش رسیده بود، با محبوبش زندگی می کرد. این خیلی خوب است مادر! یعنی خیلی خوب بود! اما مرا زمانی می کشند که هنوز هیچ کس را پیدا نکرده ام که عاشقش بشوم، که نگاهش دلم را بلرزاند که در کنارش راه رفتن حرارت تنم را به ۳۹ برساند...

خوب خودت که می فهمی مارال! شما همه عاشق شدید و همه به محبوبتان رسیدید یا در راه رسیدن، به هر دلیل کشته شدید، اما من... من...

مادر!

اگر این نامه به دستت رسید، از ته قلبت برایم گریه کن و به آلنی بگو که از ته قلبش برایم گریه کند. چرا که هنوز هم یک لحظه به خاطر خودم زندگی نکرده ام، اما همیشه آرزوی این کار را داشتم.

قلبم... قلبم هنوز هم آرزوی عاشق شدن دارد، دلم خانه می خواهد، همسر..

به برادر زاده ها و خواهر زاده هایم سلام مرا برسان و بگو ... نه ... به آن ها چیزی نگو.

                                                                                                             خدا نگهدار همه شما
                                                                                                                      آرتا آق اویلر 

-----------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

۱- نادر ابراهیمی، آتش بدون دود، جلد هفتم، فصل ۱۷ شاید هم ۱۴، نمی دانم، با کمی تلخیص!

۲- شاید... شاید این آخرین پست این وبلاگ باشد...

۳- وقتی بخواهی آپ کنی، رسانا اینترنت نداشته باشد، سایت هم تعطیل باشد چه کار می کنی؟ خوب می آیی آز پروژه!!

۴- اگر ۲، آنگاه خدا حافظ!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 10:55  توسط مرتضی  | 

Someone once said, If you want something very badly, set it free. 
If it comes back to you, it's yours forever, if it dosen't, It was never yours to begin with.

---------------------------------------------------

پی نوشت:

۱- خوب معلوم است دیگر! اگر ایتالیا آمریکا را می برد، می شد ۶ امتیازی! که سابقه ندارد، سال ۸۲ که قهرمان شدیم با ۳ امتیاز صعود کردیم از گروه، آن هم به عنوان تیم سوم و گل زده بیشتر نسبت به کامرون!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 10:56  توسط مرتضی  | 

ترم شش، پایان ترم، جام جهانی

- شنبه ساعت ۱۸:۴۰، نشسته ام در رسانا، بازی انگلیس - پاراگوئه را دودر کردم، ۱-۰ برد انگلیس گویا! مبارکت باشد سعید !!

- پنچ شنبه ترم ۶ هم تمام می شود، همانطور که از ابتدا پیش بینی می شد، چندان ترم خوبی نبود، (در واقع با این ۲ تا پایان ترمی که تا به حال من داده ام و نمره ام در هیچ کدام به نصف هم نمی رسد، میشود گفت افتضاح هم بود! حداقل من باب درس!!) ولی بر خلاف پیش بینی اولیه سرشار بود از افت و خیز!

- جام جهانی هم که از دیروز شروع شد، مطابق معمول سنگین طرفدار ایتالیا هستم، وقتی فهمیدم پروتزی دروازبان دوم است کلی ذوق کردم، حتی در این حد که بوفون مصدوم شود، و پروتزی بترکاند!!

- فکر کنم مثل احمق ها، باز هم بنشینم بعد از امتحان ها همه بازی ها را ببینم، شاید هم نه، هر چه باشد ۴ سال بزرگتر شده ام، لابد کارهای مهم تری هم دارم!

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 18:47  توسط مرتضی  | 

Casablanca

You must remember this,
a kiss is just a kiss,
A sigh is just a sigh,
The fundamental things apply,
as time goes by.

And when two lovers woo,
they still say "I love you,"
on that you can rely,
No matter what the future brings,
as time goes by.

Moonlight and love songs,
never out of date,
Hearts full of passion,
jealousy and hate,
Woman needs man,
and man must have his mate,
there's no one can deny.

It's still the same old story,
a fight for love and glory,
A case of do or die,
The world will always welcome lovers,
as time goes by.

---------------------------------------------------

۱- کلی گشتم تا پیدایش کردم، اسمش هست As time goes by، آهنگی که سام در Casablanca می خواند... قشنگ است انصافا!
 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 10:16  توسط مرتضی  | 

Indecent Proposal

Now I know, that the things that people in love do to each other, they'll be remembered
And if they stay together, that is not because the forget
it's Because they forgive

 

---------------------------------------------------------

پی نوشت:

۱- قسمتی کوتاه از یک دیالوگ فیلم Indecent Proposal، فکر نمی کردم  این قدر از فیلم خوشم بیاید، قبل از دیدنش، ولی آمد!

۲- یک مقدار شنیداری نوشتمش، احتمال قریب به یقین ایراد گرامری دارد، "اونم دو تا!!!" گیر ندهید

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 9:22  توسط مرتضی  | 

نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم و سزاست


اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 8:41  توسط مرتضی 

رهایی شادمانه

از جان کریستوفر چیزی خوانده اید؟
همان که عادت دارد رمان های سه گانه می نویسد!
یکی از سه گانه هایش این اسم ها را دارد: کوه های سپید، شهر طلا و سرب و برکه آتش.

قضیه این طور است که یک عده موجودات فضایی زمین را تسخیر کرده اند، و انسان ها را به بردگی گرفته اند، حالا دسته بسیار کوچکی از انسان ها دارند تلاش می کنند که دهان آن موجودات فضایی را سرویس کنند!!

مغز آن ها که به بردگی گرفته شده اند از طریق یک شبکه فلزی که نامش را گذاشته اند "کلاهک" کنترل می شود.

 قسمتی از داستان کتاب دوم از این قرار است:
موجودات فضایی ( ارباب ها)  در سه نقطه زمین، سه شهر بنا کرده اند، با خصوصیات کره خودشان، جاذبه بیشتر و هوای متفاوت (برای تنفس) و هر ساله عده ای از انسان ها را به عنوان برده وارد شهر می کنند.

کلاهک دار ها، آرزوی وارد شدن به شهر و خدمت به ارباب ها را دارند. هر ساله مسابقات ورزشی در رشته های گوناگون برگزار می شود و قهرمانان وارد شهر می شوند. اما زندگی در شهر برای انسان ها بسیار دشوار است، حتی قوی ترین انسان ها نیز بیشتر از ۳ الی ۴ سال نمی توانند در شهر زندگی کنند، شهر آدم ها را به سرعت پیر می کند.

 - هر گاه برده ای به این نتیجه رسید که زمان پایان خدمتش فرا رسیده، از اربابش خداحافظی می کند و به سمت مکان رهایی شادمانه می رود.
- مکان رهایی شادمانه دیگر کجا است؟
- حایی است در قسمت جنوبی شهر، برده وارد آنجا می شود، نور سفید خیره کننده ای بر او می تابد و برده می میرد.

------------------------------------------------------

پی نوشت:

۱- ...

۲- این Windows Movie Maker هم چیز به درد بخوری است ها!! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 13:1  توسط مرتضی  |