قلبم می خواست عاشق شود...
یک روز نوبت به آرتا آق اویلر رسید. دستگیر شد، محاکمه شد، محکوم به اعدام شد، اعدام شد...
از او نامه کوتاهی خطاب به مارال باقی ماند، که چند روز بعد از حادثه به دست مارال آق اویلر رسید.
"با نام خدای یگانه مطلق"
مادر! سلام!
مادر! خداحافظ!
به همین کوتاهی، به همین اختصار، اما نه این قدر ساده و آسان.
چند روز پیش تصادفا دستگیر شدم، هیچ اشتباهی نکردم. کاملا تصادفی بود. محاکمه شدم - خیلی سرسری و برق آسا - و محکوم به اعدام شدم. فردا صبح زود اعدامم می کنند. این نامه را به دست دوستی می سپارم و دعا می کنم به دست تو برساند.
مادر!
من هرگز خلاف نگفته ام، پس بگذار در پایان راه کوتاهی که پیموده ام نیز نگویم، دلم آرزو دارد که عاشق بشوم، که آرزو داشت.
دلم آرزو داشت که خانه داشته باشم، که همسر داشته باشم، که بچه های زیاد با اسم های اصیل ترکمنی داشته باشم. از همین اسم ها که شما روی ما گذاشتید، دلم مرگ را نمی خواهد مادر! دوست ندارم کشته شوم، دوست ندارم این سگ ها پاره پاره ام کنند. زندگی را دوست دارم مادر! زندگی را خیلی دوست دارم.
دلم آرزوی عاشق شدن دارد، حتی هنوز هم.
اما انگار چاره ای نیست.
وقتی آیناز آق اویلر کشته شد، من خیلی دلم سوخت. خیلی. خیلی، اما حالا که خودم را می خواهند بکشند، حس می کنم که دلم برای خودم خیلی بیشتر می سوزد. آیناز، لااقل، عاشق شده بود، به عشقش رسیده بود، با محبوبش زندگی می کرد. این خیلی خوب است مادر! یعنی خیلی خوب بود! اما مرا زمانی می کشند که هنوز هیچ کس را پیدا نکرده ام که عاشقش بشوم، که نگاهش دلم را بلرزاند که در کنارش راه رفتن حرارت تنم را به ۳۹ برساند...
خوب خودت که می فهمی مارال! شما همه عاشق شدید و همه به محبوبتان رسیدید یا در راه رسیدن، به هر دلیل کشته شدید، اما من... من...
مادر!
اگر این نامه به دستت رسید، از ته قلبت برایم گریه کن و به آلنی بگو که از ته قلبش برایم گریه کند. چرا که هنوز هم یک لحظه به خاطر خودم زندگی نکرده ام، اما همیشه آرزوی این کار را داشتم.
قلبم... قلبم هنوز هم آرزوی عاشق شدن دارد، دلم خانه می خواهد، همسر..
به برادر زاده ها و خواهر زاده هایم سلام مرا برسان و بگو ... نه ... به آن ها چیزی نگو.
خدا نگهدار همه شما
آرتا آق اویلر
-----------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت:
۱- نادر ابراهیمی، آتش بدون دود، جلد هفتم، فصل ۱۷ شاید هم ۱۴، نمی دانم، با کمی تلخیص!
۲- شاید... شاید این آخرین پست این وبلاگ باشد...
۳- وقتی بخواهی آپ کنی، رسانا اینترنت نداشته باشد، سایت هم تعطیل باشد چه کار می کنی؟ خوب می آیی آز پروژه!!
۴- اگر ۲، آنگاه خدا حافظ!
