فرازی از Matrix III: Revolution
- 6 Hours age, I was ready to give up everything for you,
- ...
- do you know what is changed in the last six hours?
- no, what?
- Nothing!
--------------------------------------------
پی نوشت:
1- البته اخیرا ندیدمش، احتمالا نقل به مضمون کردم!
2- می دونین چند وقته حتی یک خط هم ننوشتم؟
3- خودمم نمی دونم!
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 22:35  توسط مرتضی
|
به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظه جدایی که نزدیک شد روباه گفت: آخ! نمی توانم جلوی اشکم را بگیرم.
شهریار کوچولو گفت: تقصیر خودت است. من که بدت را نمی خواستم، خودت خواستی که اهلیت کنم.
روباه گفت: همین طور است.
شهریار کوچولو گفت: آخر اشکت دارد سرازیر می شود!
روباه گفت: همین طور است.
- پس این ماجرا فایده ای برای تو نداشته
روباه گفت: چرا، برای خاطر رنگ گل گندم.
بعد گفت: برو یک بار دیگر گل ها را ببین تا بفهمی که گل تو، تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع می کنیم و من به عنوان هدیه رازی را بهت می گویم.
شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گل ها رفت و به آن ها گفت: شما سر سوزنی به گل من نمی مانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده و نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود: روباهی بود مثل صد هزارتا روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه عالم تک است.
گل ها حسابی از رو رفتند.
شهریار کوچولو دوباره درآمد که: خوشگلید اما خالی هستید. برای تان نمی شود مرد. گفت و گو ندارد که گل مرا هم فلان رهگذر گلی می بیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه شما سر است. چون فقط اوست که آبش داده ام، فقط اوست که زیر حبابش گذاشته ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته ام (جز دو سه تایی که می بایست پروانه بشوند)، چون فقط اوست که پای گله گزاری ها یا خود نمایی ها و حتی گاهی پی بغ کردن و هیچی نگفتن هاش نشسته ام، چون که او گل من است.
و برگشت پیش روباه.
گفت: خداحافظ!
روباه گفت: خداحافظ!... اما رازی که گفتم خیلی ساده است: - جز با چشم دل هیچی را چنان که باید نمی شود دید. نهاد و گوهر را چشم سر نمی بیند.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: - نهاد و گوهر را چشم سر نمی بیند.
- ارزش گل تو به قدر عمری است که به پاش صرف کرده ای.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: - ... به قدر عمری است که به پاش صرف کرده ام.
روباه گفت: آدم ها این حقیقت را فراموش کرده اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده ای نسبت به آنی که اهلی کرده ای مسئولی. تو مسئول گلتی...
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: - من مسئول گلمم.
-------------------------------
پی نوشت:
۱- عجب کتابی است این شازده کوچولو! بچه تر که بودم یک جایی خوانده بودم، که از یک بابایی پرسیده بودند، اگر تو را در یک جزیره تنها بگذارند و بگویند فقط حق داری یک کتاب را با خودت داشته باشی کدام کتاب را انتخاب می کنی: جواب داده بود شازده کوچولو! (یارو فکر کنم آدم خفنی بود!) خداییش حق داشت!
۲- شاید شاملو در ترجمه اش چندان رعایت در امانت نکرده باشد، ولی با ترجمه شاملو خیلی بیشتر ارتباط برقرار می کنم!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 9:36  توسط مرتضی
|
عجب ای دل عاشق تو هم حوصله داری
تو این سینه نشستیُ، هزار تا گله داری
یه روز عاشق نوری، یه روزی سوت و کوری
یه روز مثل حبابی، یه روز سنگ صبوری
پر از شک و هراسی، همیشه بی حواسی
پر از حرفی و خاموش، یه قصه و فراموش
پر از راز نگفته، یه کوله بار بر دوش
یه بی طاقت خسته، به انتظار نشسته
یه روز رفیق راهی سفر پای پیاده
به اندازه عشقی، پر از حرفای ساده
واسه روزای رفته، سفر قصه ی خوبه
چراغ روشن راه قشنگی غروبه
------------------------------------
پی نوشت:
۱- ماله سیاوشه، همین جوری از حفظ نوشتمش، اگه سوتی داشت سخت نگیرین!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 9:49  توسط مرتضی
|
اگه نمی دونین بدونین:
توی دانشگاه ما ترم همیشه(دقت کنید، همیشه!!) دوشنبه شروع میشه!!
------------------------------------
پی نوشت:
۱- محض خالی نبودن عریضه!
۲- مثل بعضی چیزای دیگه!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 21:20  توسط مرتضی
|
قسمت سوم از سه گانه، Revolution, Light a Fire, Liberty ، شنیدنش بد نیست، ولی حوصله ندارم دوباره آهنگ وبلاگم را عوض کنم:
Roll away the dawn,
Roll away the dawn and let me see,
The land of the free,
Has anything changed at all;
Sweet liberty,
Sweet liberty is in our hands
It's part of the plan,
Or is it a state of mind?
Horses and men,
Horses and men are on the field,
They didn't yield.
Many have fallen here;
Never forget
Never forget what they have done,
The time will come,
When it will change again.
Never forget!
--------------------------------------------------------------
پی نوشت:
۱- (سانسور کردم خودمو!!)
۲- دلم شازده کوچولو می خواد! یکی بهم بدش!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 10:47  توسط مرتضی
|
داشتم تو لپ تاپ ام دنبال اون آهنگ شادمهر می گشتم که میگه:
غم تنهایی منو دیوونه کرده، گل یادت تو دلم جوونه کرده...
ولی پیداش نکردم، اگه دارینش یه جوری بهم برسونین!
--------------------------
پی نوشت:
۱- آهنگو احتمالا دوباره عوض کردم، گوش بدینش، بد نیست!
۲- تولد، تولد، تولدم مبارک...!
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 22:23  توسط مرتضی
|
نه امانی،
نه امیدی،
نه به شب نور سپیدی
نه سروری
نه سرودی
قصه بود هر چی شنیدی
قصه بود هر چی شنیدی...
+ نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 9:8  توسط مرتضی
|
شاید یک مقدار جوات!! باشه!
ولی ازش خوشم میاد!
آهنگه رو میگم!
اون جایی که آکاردئون یارو اوج می گیره، اولاش منو یاد کارتون "بچه های مدرسه آلپ" (فکر کنم!) میندازه!
همون انریکو و فرانچی و گالونی و آقای پربونی و...
اسم او ن خرخونه هم یادتونه؟ بود گیروسی!
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 20:7  توسط مرتضی
|
پی نوشت:
همه به جرم مستی، سر دار ملامت
می میریم و می خونیم، سر ساقی سلامت!
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 23:24  توسط مرتضی
|