تبليغاتX
نجوای باد - خواب

نجوای باد

بچه تر بودم، هر وقت که خواب نگران کننده ای می دیدم، هر جور که می شد سریع تماس می گرفتم با منبع نگرانی!! که ببینم حالش چطور است، نگرانی است دیگر کاری اش نمی شود کرد...

خیلی وقت بود که چنین خوابی ندیده بودم تا امروز...

امروز حالم چندان خوش نبود،

بچه ها داشتند مقدمات جشن پایان سال را می چیدند،

یک عده داشتند قال می کردند که باید در دانشگاه شهید دفن کنیم چرا که "خوب بید!!"

یک عده هم داشتند مخالفت می کردند،

من و دوستان هم از صبح دنبال کوییز پاکروان بودیم که آخر هم هیچ نخواندم!

آن قدر دانشگاه شلوغ شده بود که کوییز ما هم دودر شد!

در طول این بازه حالم داشت به مرور زمان به صورت نمایی بد تر می شد،

آن قدر که حوالی ساعت دو دیگر تاب نیاوردم  و برگشتم خوابگاه، خوابیدم

و بعد از مدت ها اتفاق افتاد

۳ بار خوابیدم، ۳ خواب وحشتناک دیدم، ۳ بار بیدار شدم،

دلم داشت مثل سیر و سرکه می جوشید،

آن قدر که برگشتم دانشگاه...

خبری نبود،

جشن برگزار نشده بود،

یک عده را زده بودند،

شهدا را هم دفن کرده بودند،

اما کسی نبود که به من بگوید اتفاقی نیفتاده....

------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

۱- یکی از چیزهایی که خیلی حال می دهد، دریافت یک Mail از یک دوست قدیمی است بعد چند ماه!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 19:52  توسط مرتضی  |